مى شكنم در شكن زلف يار - سروقامت، حسين - الصفحة ٢١٥
روانشناس كاردان كه مىدانست كليد گشايش اين مشكل در نوع تلقى مرد از زندگى نهفته است، آهسته آهسته شروع به درمان او كرد.
گام اول اينكه صفحه دل او را از كينه آن دو پاك كند و از اين پس، با عينك خوشبينى به آنها بنگرد. مرتب با خود تكرار كند كه من از همسر سابقم گذشتم و او را به خدا سپردم. خدا كند كه سرنوشت خوب و آيندهاى روشن در انتظار او باشد. همچنين هر بار ياد بدىهاى او مىافتد، به جاى آن كه عصبانى شود و به فكر انتقام باشد، با خود بگويد: همسرم! من تو را بخشيدم و در اين عفو و بخشش، خدا پشتيبان و حامى من است. براى پسرش هم همواره دعا كند كه در پناه خدا زندگى خوبى داشته باشد؛ حقيقت را بفهمد و به آن اهميت بدهد ... و هر بار تكرار كند كه بين من و پسرم رابطهاى خونى، گرم و صميمى برقرار است!
او اين تمرينها را چند هفته تكرار كرد. ديگر در درون او اثرى از آن روحيه كينهتوزانه وجود نداشت. چيزى نگذشت كه همسر سابقش به او زنگ زد و خبر داد كه فرزندش بيمار است. او سراسيمه خود را به بالين فرزند رساند. عجيب بود كه او بر خلاف گذشته از ديدن پدر خيلى شاد شد.
همسرش نيز مخفيانه به او خبر داد كه قصد ازدواج با مردى را دارد كه از بودن فرزندش در زندگى آيندهشان راضى نيست. اگر مايل است مىتواند آن پسر را با خود ببرد و سرپرستى او را بر عهده گيرد. همين اتفاق هم افتاد.
اكنون آن پدر و پسر به خوبى با هم زندگى مىكنند. آن زن نيز با همسر دومش زندگى خوشى دارند ...
***
در اندرون منِ خستهدل ندانم كيست
كه من خموشم و او در فغان و در غوغاست
راستى در اندرون شما كيست كه به تعبير خواجه شيراز، اين چنين در