مى شكنم در شكن زلف يار - سروقامت، حسين - الصفحة ٨٣
دل برد و نهان شد
اما تاكنون فكر كردهايم مخاطبان ما چه چيزى را در ما بيشتر مىپسندند و كدام جلوه از ما، چشم و دلشان را بيشتر پر مىكند؟ من امروز مىخواهم اندكى پا را از گليم خود درازتر كنم و از دريچه چشم يك زن روسى به يك مرد ايرانى نظر كنم.
... و ببينم كدام جلوه از او بيشتر به چشم مىآيد.
قبول؟
***
در حاشيه دبى، شهرى كه پول و تجارت، آدمهاى گوناگون را از كشورهاى مختلف به نوعى همزيستى مسالمتآميز با يكديگر كشانده است، محلهاى است مذهبى و سنتى.
لحظاتى بيش به افطار نمانده است. در يكى از همين ماه رمضانهاى پيش. سيدى روحانى از در خانهاش مىزند بيرون تا نمازش را در مسجد محله بخواند. از خانه او تا مسجد، چندان راهى نيست. او اين مسافت را هر شب پياده طى مىكند. اغلب در بين راه برخى از نمازگزاران با خودروى خويش سر مىرسند و او را تا مسجد مىرسانند.
اكنون نيز صداى ترمز و كاهش سرعت خودرويى او را به خود مىآورد.
توقف مىكند تا دعوت دوستى را اجابت كند. اما با كمال تعجب، زن جوان موبورى را مىبيند كه پشت فرمان نشسته و اندكى جلوتر از او خودرو را از حركت باز مىدارد. گمان نمىبرد كه زن به خاطر او ايستاده باشد.
مسيرش را كج مىكند و داخل خيابانى فرعى مىشود. زن دنده عقب مىگيرد، وارد خيابان فرعى مىشود و قدرى جلوتر مىايستد. از خودروى خويش پياده مىشود و به سمت سيد روحانى مىآيد. با لبخندى حاكى از رضايتمندى.