مى شكنم در شكن زلف يار - سروقامت، حسين - الصفحة ١٩
رفيق خويش را از لهجهاش شناخت.
يك زن انگليسى بخواهد فارسى حرف بزند، مشخص است! نه؟
شايد تعجب كنيد كه من براى چه با شما تماس گرفتهام. ما انگليسىها آدمهاى بىتعارفى هستيم؛ شفاف و صريح اللهجه.
درست است كه من مسيحىام، اما عاشق معنويتم. عاشق صداقت و راستى و يكرنگى. اين عطش در روح من موج مىزد كه با اين دوست ايرانى شما آشنا شدم. فكر مىكردم به همه رؤياهاى خود رسيدهام؛ اما حالا مىفهمم واقعاً ضرر كردهام. او آدمى لاابالى است و من از اول هم چنين كسى را به عنوان شوهر نمىخواستم!
حالا مىدانيد براى چه به شما زنگ زدهام؟
(اگر برق مىگرفت او را، چنين از جا نمىجست.)
-
من ديشب عاشق اخلاق شما، ديانت و معنويت شما شدم. نجابت شما مثال زدنى است. من در ازدواج خود شكست خوردهام. از اين مرد هم فرزندى ندارم. كارهايى مىكند كه شرم مىكنم حتى به شما كه دوستش هستيد، بگويم! مىخواهم با شوهرم به هم بزنم و اگر شما مايل باشيد با شما ازدواج كنم. البته به شما حق مىدهم كه بخواهيد راجع به اين ماجرا خوب فكر كنيد.
بخصوص اينكه من همسر رفيق شما هستم! ...
چند روز مىگذرد. در اين روزها او خواب و خوراك ندارد. با هر زنگ تلفنى بند دلش پاره مىشود. ازدواج با يك زن مسيحى انگليسى، براى او كه در ميان دوستانش به خوبى و تدين شهره است! خدايا اين چه سرنوشتى است؟!
گاهى با خود مىگويد حق اين نان و نمك چه مىشود؟ رفيق من نمىگويد تو يك شب به خانه من آمدى و زنم را از دستم گرفتى!