مى شكنم در شكن زلف يار - سروقامت، حسين - الصفحة ٥٢
توانستم دويست و پنجاه هزار تومان فراهم كرده، صرف درمان همسرم كنم. الان چند روزى است كه به دانشگاه آمدهام و اسم نويسى و انتخاب واحد كردهام ...
اما فكر بيمارى غريب كه عنوان همسرى مرا به يدك مىكشد و صدها كيلومتر با من فاصله دارد، لحظهاى رهايم نمىكند. قرض و بدهى گلويم را فشرده و كلاسهاى درس دارند شروع مىشوند. من چه كنم؟
امضا
او روحانى آن دانشگاه بود و مشاور دانشجويان. چند بار اين نامه را از اول تا آخر خواند و گريست. بعد هم آن دانشجو را فراخواند. او گفت و اشك ريخت؛ اين شنيد و گريه كرد. چه مىتوانست بكند؟ خودش هم متوجه نشد؛ اما انگار جملهاى را در دهانش گذاشتند. رو كرد به آن جوان و با قاطعيت به او گفت: «پسر! برو و با من در تماس باش. من قول مىدم كه خدا كار تو را جور كنه. تو صد در صد سعادتمند مىشى!»
جوان دانشجو برخاست و رفت و آن روحانى دلسوز را با كوهى از غم و اندوه تنها گذاشت. هر چند فكر مىكرد راه به جايى نمىبرد، دلش براى جوان مىسوخت. چطور مىشد اين همه مشكل را حل كرد؟ از لحظهاى كه جوان دانشجو در اتاق را آهسته بست و رفت تا لحظهاى كه صداى زنگ تلفن در فضا طنين افكند، حتى يك ساعت هم نگذشت.
معاون دانشجويى دانشگاه بود. روحانى مشاور صداى او را مىشناخت. سلام و عليك و تعارفات لازم كردند و بعد:
-
حاج آقا! يه دانشجويى كه مشكل حاد ازدواج داشته باشه، سراغ ندارين؟
-
چطور مگه؟ خِيره!