مى شكنم در شكن زلف يار - سروقامت، حسين - الصفحة ٢٣٤
مسافر ديار نور شدى؟
مادرت سكوت مىكند. بيان لحظات جان دادن فرزند كار مادر نيست!
بازگو كردن اين ماجرا، در حقيقت، جان دادن خود اوست!
پدرت مىآيد به ميدان؛ هر چند او نيز دست كمى از مادر ندارد:
دوستانش گفتند هر چه صدايش كرديم، جواب نداد. ديگر بريده بريده نفس مىكشيد. ديگر كارش تمام بود.
محمدرضا همان شب شهيد شد؛ درساحل پرهياهوى اروندرود. يكى از دوستانش ساعت ٦ صبح روز بعد دو عكس از او انداخته.
پدر از جا برمىخيزد و اين دو عكس را مىآورد:
يكى با لباس رزم و ديگرى پوشيده با پتو؛ چشمها نيمهباز، دهان كاملًا بسته.
تا او را منتقل كردند به اهواز، دو سه روزى طول كشيد.
بعدازظهر بيست و پنجم، بعد از نماز جمعه تشييع شد به سمت بهشت شهداى اهواز.
من هنگام دفن، بالاى قبر ايستاده بودم.
چهره او را از لابهلاى جمعيت ديدم. همان وقتى كه صورتش را روى خاك گذاردند. روشنايى و نورانيتى كه در خانه ديده بودم، همچنان در چهرهاش ديده مىشد. با اينكه در همان ساعات اوليه، همه خون او از تنش خارج شده بود.
مردم اين سو و آن سو مىنگرند؛ دنبال چه مىگرديد؟ تلقين خوان نيست. پى كسى مىگشتند تا براى او تلقين بخواند. نگاهها به سوى من گشت؛ اما مگر پدرى مىتواند به جنازه پسر رشيدش تلقين بخواند؟
بىاختيار گفتم: تلقين نمىخواهد ....
محمدرضا! من از باطن پدرت مىگويم. آيا سزاوار است ما آدمهاى