مى شكنم در شكن زلف يار - سروقامت، حسين - الصفحة ٢٢٠
خنده تلخ من از گريه غمانگيزتر است
كارم از گريه گذشته است بدان مىخندم
آنها از دهان هم حرف مىگرفتند و من سراپا گوش.
گفتم: محمدرضا! خوب معركهاى درست كردهاى!
بر بال خيال بردندم به سالها پيش. آنروزهايى كه تو تنها دو سال داشتى و به پدرت مىگفتى برايم روضه بخوان.
بيچاره در مىماند چه كند. هى مىگفت بابا؛ من روضهخوان نيستم؛ اما تو پايت را در يك كفش مىكردى كه بخوان.
او كه سماجت تو را مىديد مىپرسيد: خب كدام روضه؟ و تو مىگفتى روضه على اصغر! ... شروع مىكرد چيزهايى خواندن و تو معصومانه حالت گريه به خود مىگرفتى و با همان زبان شيرين كودكانهات مىگفتى: بابا اون كوچولو بود، چرا كشتنش؟!
مىدانم؛ مىدانم كه از كودكى همزاد توأمان غم بودهاى؛ اگر نه، اصرار بر خواندن روضه چرا؟
مادرت دوبار، سه بار، نمىدانم چند بار فنجان چاى مرا برد و آورد. چاى سرد مىشد و من يادم مىرفت آن را بنوشم!
... و پدرت ادامه مىداد: درآمد ماهيانهام چهارصد تومان بود. به سرم زد كه او را، يعنى تو را، در يك مهد كودك خوب ثبتنام كنم. همين كار را كردم. پانصد تومان دادم و اسم او را نوشتم.
يك روز آمد و گفت: مامان! من ديگه كوده يكسال نمىرم!
[حتماً برايت گفتهاند و مىدانى كه كوده يكسال آنروزهاى تو يعنى كودكستان.]
مادرش پرسيد چرا؟ گفت امروز يه آقاى آهنگ زنى آمده بود براى بچهها آهنگ مىزد. من ديگه اونجا رو دوست ندارم.