مى شكنم در شكن زلف يار - سروقامت، حسين - الصفحة ٥٣
- چند دقيقه پيش از وزارت زنگ زدن كه يه سيصد تومنى هست، مىخوان به دانشجويى بدن كه تازه ازدواج كرده و واقعاً به اين پول نياز داشته باشه.
-
حالا نمىشد اين پول رو شيش تا پنجاه تومنش كنين. مشكل شيش نفر حل بشه؟
-
نه حاج آقا؛ بانىاش گفته فقط به يه نفر داده بشه!
-
مهندس! يه تُك پا بلند مىشى بيايى اينجا؟
دقايقى بعد، معاون دانشجويى دانشگاه در اتاق روحانى مشاور بود.
به او گفت اين نامه رو بخون. من از طرف خدا به اين جوون قول دادهام كه مشكلش حل بشه!
... و دقايقى پس از آن، مهندس نامهاى نوشت و به دست جوان دانشجو داد تا به تهران برود و چك سيصد هزار تومانى را تحويل بگيرد.
***
آخر ترم يكديگر را ديدند. توى سلف! جلو آمد و گفت:
حاج آقا! سيصد هزار تومنو گرفتم؛ دويست و پنجاه تاشو دادم بابت بدهىام. با پنجاه هزار تومانش هم دستى به سرو روى زندگىام كشيدم.
زنم كاملًا خوب شد و مادر و پدرم هم ما رو قبول كردن و توى خونه خودشون راهمون دادن.
مادرم اگر دخترشو نبينه باكى نيست؛ اما از اين عروسش نمىتونه جدا بشه!
منم دارم درسمو مىخونم و امروز به لطف خدا هيچ مشكلى ندارم ....
حاج آقا فقط يك نكته باقى مونده!
شما چطور اون جور قرص و محكم گفتين كه خدا همه مشكلات منو حل مىكنه؟!