مى شكنم در شكن زلف يار - سروقامت، حسين - الصفحة ١٦٤
بچههاى دانشكده
كوت عبداللَّه، درويشيه، گندمكار، سيد صالح و ...
اين نامها براى كداميك از شما آشناست؟
بله، اهوازىها!
... من در اين شهرم. اينجا هميشه گرم است. حتى اكنون كه زمستان است و هوا بهارى. من گرما را در مشرق سينههايشان حس مىكنم.
كوير سخاوتمند و دست باز، با تربيت آبا و اجدادى اينها همنوا شده، انسانهايى را ساخته است كه هر چند سفرهشان خالى باشد، از تقسيم عشق و عاطفه و صميميت، با تو دريغ ندارند و اگر سر بجنبانى، در اين تقسيم، سهم كمتر را خود برمىدارند و سهم بيشتر را به تو مىدهند!
... و هرگز مباد كريمى، دست تنگ شود (چون جنگاور شجاعى كه در ميدان نبرد، شمشير و زره از او بستانند!) دم در بماند كه بالاخره به اين مهمان تعارف كند يا نه؟! با دلى كه محبت در آن موج مىزند و خانهاى كه گاهى حتى يك فنجان چاى در آن نيست.
ديشب باران باريده است. اين جوان سر به زير از خيل بچههاى دانشكده در لفافهاى از حيا و شرم مىگويد: «فلانى! تو اين گل و شل،