مى شكنم در شكن زلف يار - سروقامت، حسين - الصفحة ٧٢
(گفت اگر توى اين حال و هواها باشد، كتاب را به او مىدهم و الّا نه.)
گل از گلش شكفته شد. لبخندى زد و گفت: مىشناسم كه هيچ، خاطرهاى هم از او دارم.
گل بود به سبزه نيز آراسته شد!
چه جالب؛ من مىخواستم كتابى از مرحوم راشد را به شما هديه كنم.
مهندس كتاب را گرفت و ورقى زد. چند بار از اوّل به آخر، از آخر به اوّل. به عكس مرحوم راشد كه رسيد، ماند. مدتى به آن خيره شد. به عكس ملا عباس تربتى همچنين. از چنين پدرى، بايد چنين پسرى!
از سويى مىخواست سكوت كند و با سكوتش حرفى بزند.
حرف و گفت و صوت را بر هم زنم
تا كه بى اين هر سه، با تو دم زنم
از سويى ديگر دلش نمىآمد، اين سخن را نگويد.
سر برداشت و گفت: من پيش از انقلاب كارمند شهردارى بودم. در پروژههاى شهرسازى دستى داشتم. آنروزها پشت مجلس شوراى ملى وقت (ميدان بهارستان) خيابانى نبود. شهردارى مقدمات كار را چيده بود كه خانههاى مردم را بر اساس متراژ آنها خريداى كند و قيمت آنها را بپردازد و آنگاه پس از تخريب، خيابانى را پشت مجلس احداث نمايد.
(خيابانى كه امروزه به نام «شهيد رضى» معروف است).
متراژ خانهها معلوم شد. قيمت گذارىها صورت گرفت و به صاحبان خانهها نامهاى نوشته شد كه اينجا جزء محدوده ساخت و ساز شهردارى است و ما تصميم گرفتهايم خانههاى شما را به قيمتهاى مصوب بخريم. اگر اعتراضى داريد، ظرف يك ماه به شهردارى مراجعه كنيد.
خانهها بيش از قيمت واقعى ارزش گذارى شده بود. مىخواستيم كسى احساس نكند شهردارى كلاه سر او گذاشته است. همه آمدند