مى شكنم در شكن زلف يار - سروقامت، حسين - الصفحة ١٦٥
سخته از ماشين پياده بشينها!» گفتم: «عيبى نداره.» (اينجا وقتى باران مىبارد، زمين آب را به خود نمىكشد و گل و لايى پديد مىآيد در اين كوچهها و خيابانهاى خاكى كه پاى پيلان را هم مىلغزاند.)
تا بيايد نگاهى به كفشهاى واكس زدهام كند، آمدم پايين. او هم چند دفترچه چهل برگ و شصت برگ برداشت و با هم رفتيم در خانه يكى از اين بىبضاعتها. در كه زديم، مشتى بچه قد و نيمقد ريختند دم در.
اندكى كه گذشت، مادرشان هم آمد. از ديدن همين چند دفترچه كمبها برق شادى در چشمانشان درخشيد. بچهها دفترچهها را گرفتند و شادىكنان دويدند به سوى اتاق! و ما مانديم و مادرشان كه از دردهاى كهنه مىگفت. از بىبضاعتى، از كم پولى و عمل جراحى دخترش كه تشنج داشت و دهها حكايت سوزان ديگر! نمىدانم؛ شايد دغدغه يكى از همين جاها بود كه هسته اوليه اين كار را به وجود آورد و نام پرطنين «بچههاى دانشكده» در اين كوچهها و خيابانها پيچيد.
***
جالب است. دانشكدهاى كوچك و غنى با منطقهاى بزرگ و فقير، اينجا در اهواز صميمى و خونگرم، كنار هم چيده شدهاند. بچههاى دانشكده، گاهى براى تنوع، چرخى در اين اطراف مىزدند و دلشان سخت مىشكست، هر بار كه رگههايى از فقر، گرسنگى و دستتنگى را در كوچه كوچه اين منطقه مىديدند.
... و هر بار گويا كسى در درونشان نهيب مىزد كه بايد كارى كرد.
اين درد را ميان خود تقسيم كردند و با هم پى دوايش گشتند:
با مسئولان سلف سرويس دانشكده به صحبت مىنشينند. در هر وعده غذايى، همه كسانى كه فيش گرفتهاند، براى صرف غذا نمىآيند.
هر وعده حدود بيست غذاى اضافى داريم ... اين باشد براى مردم اينجا!