مى شكنم در شكن زلف يار - سروقامت، حسين - الصفحة ٢٢٩
اينجا به خانه نمىماند. رنگ و بوى موزه شهدا يافته است. اينجا بايد با وضو وارد شد. مىدانم نبايد زياد به خانوادهات زحمت بدهم. مىدانم آنان مشترىهايى مثل من كم ندارند؛ اما چه كنم؟ سر درد دلشان باز شده است.
آن چه فضا را تلطيف مىكند، دانههاى اشكى است كه گاه و بيگاه چون درّ شاهوار، بر گونهها مىغلطد و فرو مىچكد.
پدرت باز مىگردد.
محمدرضا! نمىدانم چرا امروز پدرت- كه تو او را بهتر از من مىشناسى- وقايع را مو به مو مىگويد؛ چه حافظهاى!
روزها را هم به خاطر سپرده است؛ شايد مىخواهد يكجا، بله دست كم يكجا، بخشى از آنچه از تو به خاطر مانده، ثبت و ضبط شود:
بعداز ظهر ١٧ بهمن ٦٤ بود. تازه از اداره آمده بودم. خانه ما در آنروزها در فرهنگشهر اهواز بود. مادر محمدرضا گفت: حاجى! من مىروم روضه؛ محمدرضا سپرده كه ساعت سه بيدارش كنيم؛ يادت نرود حتماً صدايش كن.
او رفت و من ساعت سه، دوبار صدايش كردم. از خواب كه بيدار شد، صورتش مثل ماه مىدرخشيد. نور عجيبى از رخسارش ساطع بود. تا آنروز، او را اينجور نديده بودم.
ديدم به گونهاى عجيب دور و بر خود را مىنگرد؛ حيرتزده و واله!
گفتم: كارى دارى؟ گفت: نه.
از جا برخاست و داخل اتاق ديگرى شد. چيزى نگذشت كه بيرون آمد.
سمت كتابخانه رفت. همه جا را با نگاه خود جست و بعد در گوشهاى ايستاد و به صورت من خيره شد.
گفتم: مرا مسخره مىكنى؟ گفت: نه.
دست و روى خود را شست و به من نگاهى كرد و گفت: به مامان بگو، من