مى شكنم در شكن زلف يار - سروقامت، حسين - الصفحة ٢٩
[چه رمز آلود و شگفت است آفرينش اشك! از دل سوخته برمىخيزد و بر دل سوخته التيام مىبخشد. هم درد است و هم درمان!]
- اشكهايش را پاك مىكند- تا روز عرفه شد و رفتيم صحراى عرفات. گويا قيامت برپا شده بود و مردم در صحراى محشر پراكنده بودند.
رفتم آبى به سر و صورت خود بزنم و نفسى تازه كنم كه كاروانم را گم كردم. هُرم گرما چون تازيانهاى بر بدنم فرود مىآمد و من تاب آن همه گرما را نداشتم. هر چه بيشتر جستوجو مىكردم، كمتر مىيافتم. با جمعيت از اين سو به آن سو مىرفتم. همچون قطرهاى كه در بيابانى برهوت، دريا را مىجويد.
كسى زبانم را نمىفهميد. از دور چادرهايى مىديدم شبيه به چادرهاى «كاروان لندن.» با سرعت پيش مىرفتم. نزديك كه مىشدم، مىديدم نه، اشتباه كردهام. ساعتها به اين در و آن در مىزدم. گرسنگى و تشنگى رنجم مىداد. چنين وضعيتى اراده و اختيار را هم از من سلب كرده بود.
واقعاً نمىدانستم چه مىكنم؟
ديگر آفتاب سوزان هم داشت كم كم سرزمين عرفات را ترك مىكرد كه گوشهاى نشستم و هاى هاى شروع كردم به گريستن ... خدايا من چه كنم؟ به كه پناه ببرم؟
نمىدانم اين كارِ اشك بود يا آن فريادِ عميق ژرفاى دل ... كه ديدم جوانى خوش سيما به سويم مىآيد. اشتباه نمىكردم. او جمعيت را كنار مىزد و به سوى من مىآمد. چهرهاش چنان جذاب و دلربا بود كه تمام غم خود را فراموش كردم. وقتى به من رسيد با جملاتى شمرده و لهجه فصيح انگليسى شروع كرد با من سخن گفتن.
فكر كن! من يك همزبان پيدا كرده بودم.