مى شكنم در شكن زلف يار - سروقامت، حسين - الصفحة ٧٩
از من مىخواى؟
مرد مست دور سيد چرخيد. بوى الكل پيرمرد را آزار مىداد.
- خدايا اين ديگه چه بساطى يه؟
- آره. فقط روضه حضرت عباس. مىخونى يا نه پيرمرد؟
دنبال بهانهاى ديگر گشت.
- آخه پدر جان، روضهخون بايد منبر داشته باشه. روى منبر بنشينه و روضه بخونه. من اينجا منبر ندارم، يه صندلى هم ندارم!
مرد مست نشست روى زمين، حالت سجده به خود گرفت و كمرش را منبر پيرمرد ساخت.
- بيا، اين هم منبر، ديگه چى مىگى؟
سيد ديد چه كند، نشست پشت كمر مست و شروع كرد روضه خواندن. اين روضه مىخواند و او اشك مىريخت.
چنان اشك مىريخت كه گريه او را هم درآورد. منبر پيرمرد مىلرزيد!
در اين گير و دار، چند نفرى هم از راه رسيده، دور سيد را گرفتند.
اين با صفا مىخواند و او با صفا مىگريست. همان روضهاى را كه او خواسته بود؛ روضه حضرت عباس عليه السلام.
روضه كه تمام شد، مرد مست از جا برخاست، راه خود را گرفت و رفت.
پيرمرد نيز راهى خانه خود شد، در حالى كه لحظهاى از فكر او و كار او فارغ نمىشد.
چه روضهاى شد! نيمه شب توى كوچه و خيابان، بر كمر يك مرد مست.
چه اشكى هم مىريخت!
***