مى شكنم در شكن زلف يار - سروقامت، حسين - الصفحة ٢٢٢
حرفها نمىديدى؟
نگفتم از دهان هم حرف مىگرفتند؟ مادرت آمد به امداد پدر و ادامه داد ...
راستى صبر كن ببينم خودكار سه رنگ يادت هست؟ هفت سالگىات را مىگويم. بگو مگر مىشود آدم به چيزى چنين دلبسته باشد و از خاطرش برود؟!
بله ... بله، مىدانم كه اين خودكار آنروزها هنوز به اهواز نيامده بود. تو هم جاى ديگرى آن را ديده بودى؛
اينها را مادرت برايم گفت. چقدر زيبا اين لحظات را توصيف مىكرد.
بايد اينگونه باشد؛ مادر محمدرضاست ديگر!
با محمدرضا توى كوچه حركت مىكرديم كه ناگهان چشمم به يك خودكار سه رنگ افتاد ... وسط كوچه افتاده بود. خدا مىداند چقدر خوشحال شدم كه چيزى را پيدا كردهام كه محمدرضا خيلى دوست دارد.
خم شدم بردارم. ميان زمين و هوا دستم را گرفت و با ادب و متانتى كه خاص خودش بود گفت: مادر! اين مال ما نيست. صاحبش بر مىگرده و اون رو بر مىداره.
دوستش از پشت سر ما مىآمد. خودكار را ديده بود. برداشت و دوان دوان به سمت ما آمد. داد مىزد: حقيقى! حقيقى!
بيچاره خيال مىكرد محمدرضا را خيلى خوشحال مىكند. پسرم اعتنايى نكرد. گفت: چرا برداشتى؟ مگه نمىدونى خدا آدم رو توى جهنم مىسوزونه؟ اين صاحب داره ...
محمدرضا! مادرت مىخندد. مىگويد نمىدانم اين حرفها را از كجا بلد بود. از چه كسى ياد گرفته بود. اكنون كه او نيست با من بگو؛ بگو آيا واقعاً كسى اين حرفها را در دهانت مىگذاشت؟