مى شكنم در شكن زلف يار - سروقامت، حسين - الصفحة ١٤٥
آبرومند!
وصله ناجور شنيدهايد؟ تافته جدا بافته چه؟ اين آدم براى خانوادهاش چنين معجونى بود.
زن و بچهاش با سختى پولى فراهم مىكردند، او را مىآوردند بيمارستان، بسترى مىكردند كه ترك كند ... چيزى نمىگذشت كه مىزد زير كاسه و كوزه همه و باز روز از نو، روزى از نو!
سه بار در بيمارستان بسترى شد؛ اما ترك نكرد كه نكرد. تلاش بيهوده خانواده بيچارهاش آب در هاون كوبيدن بود.
يادم هست روزى همسرش با گريه به من مىگفت: دكتر! از خدا پنهان نيست، از شما چه پنهان كه ما در خانه دخترى دم بخت داريم. دخترى زيبا و تحصيل كرده؛ اما هر خواستگارى كه درِ اين خانه را مىزند، همين كه چهره پدرش را مىبيند، چند كلمه با او حرف مىزند و از در و همسايهها پرس و جويى مىكند، دُمش را مىگذارد روى كولش ...
مىرود كه ديدار به قيامت!
دخترم از غصه آب شده است؛ اما اين مرد انگار نه انگار. اعتياد بىغيرتش كرده! به خدا از دستش عاصى شدهايم ...
دكتر نفس عميقى كشيد و ادامه داد: سالها گذشت. من هم از اصفهان به شهر ديگرى رفتم. بىخبر از سرنوشت بيمارم ... تا عيد نوروزى شد و من براى ديدار اقوام آمدم اصفهان. ديد و بازديد و رفت و آمد كه روزى ناگهان چشمم به او افتاد.
باور نمىكردم. معتادى كه سه بار مراحل ترك را ناتمام گذاشته بود، سالم و بانشاط سوار بر دوچرخه پا مىزد و مىرفت.
اول فكر كردم شايد اشتباه كردهام. اما نه؛ درست مىديدم. خودش بود. با ناباورى صدايش كردم. ترمز گرفت و ايستاد. هنگامى كه مرا ديد