مى شكنم در شكن زلف يار - سروقامت، حسين - الصفحة ٢٢
همسرش بر مىگردد، گويا زنگ بيدارى را در گوشش نواختهاند! حال كه ديگر گرد پيرى بر سر و رويش نشسته است، مرغ خيال را در بستر زمان پرواز مىدهد و چهل سال پيش را در ذهن خود مجسم مىكند كه به آن عالم لبنانى زنگ زده بود كه من نمىدانم او كيست! خوب محكش بزن.
اگر در دين خود محكم نيست، اگر عشق او از پى رنگى است ... مبادا براى من عقدش كنى!
پلكهايش را كه بر هم مىزند، اشك از ديدگانش سرازير مىشود.
زهى خيال باطل! اين زنِ بعدها مسلمان شده، گوى سبقت را از صدها مسلمانِ از مادر مسلمان زاده ربوده است! راه او راه عشق بود و ... راهى است راه عشق كه هيچش كرانه نيست. او حالا از خواب بيدار شده؛ چهل سال است اين زن لحظه به لحظه به خدا نزديكتر شده، لحظه به لحظه اوج گرفته.
چهل سال است پاك زندگى كرده!
آهاى مؤمن! يادت نيست اولين بارى كه او را به زيارت حضرت رضا عليه السلام بردى، چه عاشقانه اشك مىريخت و با امام نجوا مىكرد؟ جز او كس ديگرى را اينجور ديده بودى؟
اصلًا او به اين دنيا تعلق داشت؟ تو كه مسلمان مادام العمر بودى، به قدر او خدا در رگ و پىات جريان داشت؟
به قدر او خداشناس بودى؟
غرق در اين افكار است كه به خانه مىرسد. جاى خالى او را برنمىتابد.
اندكى بعد، تلفن زنگ مىزند. او خود گوشى را بر مىدارد. صداى مضطرب علويه مكرمه، دختر يكى از مراجع تقليد را مىشناسد. در زمان حيات، همسرش با او انسى داشت.