مى شكنم در شكن زلف يار - سروقامت، حسين - الصفحة ٢١
راه به جايى نداشت. نمىدانست چرا؛ اما كششى در خويش نيز نسبت به او احساس مىكرد ... حالا كه ديگر همسر رفيق او نبود!
اما چگونه؟ نمىدانست اين ماجرا ريشه در باورهاى اين زن و اعتقادات او دارد يا تاكتيكى است!
نمىدانست يك زن انگليسى بر فرض كه مسلمان هم بشود، همسر مناسبى براى او هست يا نه!
نمىدانست ... واقعاً نمىدانست!
زن در دبى شغل مناسبى داشت. نيازى به ثروت او هم نداشت. حتى خودش به تنهايى مىتوانست تا آخر عمر گليم خود را از آب بكشد. پس اين اصرار براى چه؟
-
تو كه شش ماه صبر كردهاى، شش ماه ديگر هم صبر كن. در اين مدت آداب مسلمانى را بياموز؛ كتابهاى ما را مطالعه كن؛ اگر به دين و مذهب ما علاقمند شدى، مسلمان شو! تا ببينيم چه مىشود.
دردسرتان ندهم. شش ماه بررسى براى عقيدهمندى زن به اسلام كافى بود. قرار شد او به انگلستان برود و خانواده خويش را راضى كند. آنگاه در وقت مقررى هر دو به لبنان بيايند. در آن جا، زن، مسلمان شده، صيغه عقد به دست يكى از عالمان دينى لبنان جارى شود. پس از آن هم به دبى برگردند و زندگى مشترك خويش را آغاز كنند ... با هم عهد كردند رفيقى كه اين زن، زمانى همسر او بوده، هيچگاه از اين امر مطلع نگردد.
اين آغاز يك دين جديد براى زن و يك زندگى مشترك براى آن دو بود.
آنان چهل سال با هم زندگى كردند. فرزندانى خوب و پاكيزه حاصل اين پيوند مبارك بود.
گاهى زندگى آدمها مثل خودشان غريب است! نه؟
او خواب است. چهل سال است كه خواب است. حالا كه از مزار