مى شكنم در شكن زلف يار - سروقامت، حسين - الصفحة ٢٥٩
آنروز ديدن اين دو صحنه در كنار يكديگر، مرا سخت به تعجب واداشت. بعدها ديدم در همه جاى دنيا مىشود صحنههايى از اين دست ديد؛ به شرط آنكه ديد تيزبين و ژرفنگر انسان هماره در جستوجو باشد.
به هر حال زندگى سكهاى است كه دورو دارد. گاه اين روى خويش را به ما مىنماياند، گاه روى دگرش را.
***
اين روى سكه: تهران-
بهار ١٣٧٨.
از پيچ خيابان ظفر كه مىگذرم، دختركى ٢٠ ساله را مىبينم كه قلاده سگى را در دست دارد. كنارش مىايستم و مصاحبهاى كوچك ترتيب مىدهم، تا بعدها يك پلان از سناريويى شود كه قصد نوشتنش را دارم.
-
اسم سگت چيه؟
-
دن دن.
-
چند سالشه؟
-
سه سال.
-
اونو چند خريدى؟
-
سه سال پيش خريدمش پنجاه هزار تومن ... با پول توجيبى كه از پاپا مىگرفتم. اون وقت قد كف دست من بود. حالا مىبينى چه بزرگ شده؟
-
اين سگ قيافهاش يه جوريه! مدل خاصيّه؟
-
آره، مدل سوسيسيه. بدنش عين سوسيس مىمونه؛ دراز و كشيده!
-
كسى را نمىگيره؟
-
چرا، صورت خودمو يه دفعه گاز گرفته؛ البته من سالى يه بار مىبرمش چكاپ! واكسن هارى و ... بهش مىزنن. كلى خرج چكاپش مىشه.
-
برنامه روزانه هم داره؟