مى شكنم در شكن زلف يار - سروقامت، حسين - الصفحة ٣٣
نوجوانى هفده ساله، همسفر تندبادى دهشتناك در كورهراهى پر فراز و نشيب، گوشه خانهاى نشسته و براى مجله مورد علاقه خود نامه مىنويسد. مدتهاست مىخواهد با كسى حرف بزند؛ درددل كند و از مشكل بزرگى كه بر سر راهش قرار گرفته، ديگران را خبر كند.
شايد گوش شنوايى نيافته يا خيال كرده خود به تنهايى مىتواند بر اين دشوارى فائق آيد؛ اما سرانجام چه؟ بالاخره چاره چيست؟ هواى بارانىِ آن روز، روح لطيف او را هم به بازى مىگيرد و آن بغض مانده در گلو را واژه واژه، بر صفحه سفيد كاغذ مىتركاند.
او از خودش آغاز مىكند؛ از اينكه در خانوادهاى مرفه و ثروتمند زندگى مىكند. از پدر و مادرى مىگويد كه هر دو پزشك هستند و از صبح علىالطلوع تا پاسى از شب، بيرون خانه! پدر و مادرى بىقيد، لاابالى و بىاهميت به تربيت تنها فرزند خويش!
او از تنهايىها، غربتها و بىكسى خود مىگويد ... و چارهاى كه والدين براى حل اين معضل انديشيدهاند كه در حقيقت، آغاز مشكل اوست.
«مشكل اصلى من از حدود يك سال پيش شروع شد. پدر و مادرم به دليل اينكه من تنها فرزند خانواده هستم و ضمناً وضع مادىشان هم خوب است، دختر خالهام را كه در خانوادهاى متوسط زندگى مىكند و همسن خود من است، به سرپرستى قبول كردند. از آن تاريخ به بعد، خانه آرام و ساكت ما كه در طول روز، كسى جز من در آن زندگى نمىكرد، تبديل به محل زندگى پسرى شد با دخترى كه به مراتب از شيطان حرفهاىتر است!»
بگذاريد فكر و خيال من به سمت و سوى ديگرى نرود. بگذاريد نگويم كه شايد در ميان جوانان و نوجوانان ما كسانى باشند كه همين جا