مى شكنم در شكن زلف يار - سروقامت، حسين - الصفحة ٢٢٣
پيشتر برويم؛ مىخواهم از سيزده سالگىات حرف بزنيم.
مىدانى! بگذار از مكنونات قلبى خود با تو بگويم. سيزده سالگى تو، يادآور حضرت قاسم عليه السلام است براى من؛ نخند ... نه؛ به جان خودت اگر اغراق بگويم ... چرا مىخندى؟ مگر تو همان راهى را نرفتى كه او رفت.
مگر او شب عاشورا در جواب عمويش حسين عليه السلام كه پرسيده بود مرگ نزد تو چگونه است؟ پاسخ نداد: «احلى من العسل!» از شهد و عسل شيرينتر؛ خب، تو هم همين جور ... آن خنده دندان نما؛
باشد ... باشد، حالا هيچ نمىگويم. بگذاريم تا وقت دگر. خستهات كردم؟
سالار!
ديگر بيا و باما سرگرانى مكن! مىدانى چقدر مرا در انتظار گذاشتهاى؟ تو كه آزادى و در هواى بهشت پرواز مىكنى، سرى به اين مرغ در بند هم بزن!
محمد رضا! مدتى است مىخواهم از تو سؤالى بپرسم. نمىدانم چرا هر وقت با تو سخن مىگويم، يادم مىرود! شايد جذبه تو مرا اينگونه واله و سرگشته كرده!
راستى، در آن سو كه تو هستى و ما از آن غافليم، نماز هم هست؟
قيام و ركوع و قعود و سجود هم هست؟ آيا گاهى هوس مىكنى سرى به سجده بگذارى و با خداى خود راز و نياز كنى؟
بايد روزى راجع به اين چيزها با هم حرف بزنيم. اصلًا شايد همه اينها در آن نظرى كه تو به وجه الله مىكنى، نهفته باشد. شايد؛ ما چه مىدانيم؟
مىخواستم از سيزده سالگىات بگويم؛ يادت هست؟
باز راوى مادر توست؛
مادرى كه فراق تو و محمودرضا، آتش به جانش زده؛ اما همچنان سروقامت و سرافراز ايستاده است؛
... دوستانش برايم گفتند كه وقتى نماز جماعت تمام شد و همه رفتند،