مى شكنم در شكن زلف يار - سروقامت، حسين - الصفحة ٩٥
آنچه را كه در عالم رؤيا ديده بود، در ذهن خود مرور كرد. هر چه تلاش كرد نتوانست بر فراموشى خويش فائق آيد. امروز چه روزى است؟ از چه ماهى؟
برخاست و تقويم جيبى كوچك خود را گشود و حساب كرد كه تا هفتم نوامبر ١٩١٠ چند ماه باقى است؟
صبح روز بعد شاگردان ادوين رايد، زيست شناس بلند آوازه روزگار، آثار انكسار را در چهره استاد خويش ديدند. آيا بايد مىماندند و سايه سهمگين مرگ را در روز موعود بر سر استاد خويش احساس مىكردند؟
زمان متوقف نيست. مثل ابر بهار مىگذرد. هفتم نوامبر ١٩١٠ نيز از راه رسيد و ادوين رايد به راهى قدم گذاشت كه از پيش به او نمايانده بودند.
راه اسرارآميز مرگ!
***
حال و هواى آدم مسافر را ديدهايد؟ مسافرى كه آماده رفتن است!
او نيز اينگونه بود.
برادرش مىگفت در آن سفر سوريه كه همراهش بودم، حالات غريبى داشت. روزى در زيارت «رأس الحسين» ديدم گوشهاى زنها زبان گرفته و با سوز و گدازى شگفت ناله مىكنند. گفتم چه شده؟ گفتند خواهرت مىگويد و آنان مىگريند.
همان روزها گاهى با او مىگفتم: خواهر، تو اهل بازار نيستى؟ مىگفت من بيشتر دوست دارم در حرم باشم.
برادر لحظهاى مكث مىكند. انگار دارد صفحات ذهن خويش را ورق مىزند. بغض در گلويش مىشكند و قطرات اشك از گوشه چشمانش سرازير مىشود: