مى شكنم در شكن زلف يار - سروقامت، حسين - الصفحة ١٣٢
حسين، فاميلش دستمرد و دو سال در آمريكا شاغل بود .... اينها را صحف مىدانست. همچنين اطلاع داشت كه او از آمريكا بازگشته و با مادر او ازدواج كرده است. اما نمىتوانست باور كند كه ...
با حيرت و تعجب به او گفت از نام خانوادگى من نمىپرسى؟
نمىخواهى بدانى پدر من كيست؟
حسين مىگويد من عكس پدر را دارم. عكس ٢٨ سال پيش او را؛ همان سالى كه من به دنيا آمدم.
صحف هم عكس امروز پدر را!
قرار شد عكسها را براى يكديگر ارسال كنند.
روى صفحه مونيتور دو تصوير نقش مىبندد. يكى تصوير جوانى كه آثار جوانى در چهره او هويداست. ديگرى تصوير عاقله مردى كه خطوط چهرهاش قدرى شكسته شده و صورتش چروك برداشته است.
اما هر دو تصوير يك نفر!
بغض در گلوى صحف و حسين مىشكند و هر يك در گوشهاى از اين دنياى پرهياهو، احساس پشتگرمى مىكنند.
به وجود برادرى كه براى هر دو تازه است!
***
وقتى اين دنياى پرهياهو، با اين همه غوغا و سرسام، دهكدهاى بيش نيست؛
وقتى دو برادر كه مىتوانستند هيچگاه يكديگر را نبينند و هيچ تعلقى به هم پيدا نكنند، همديگر را مىيابند و با هم مىشكفند؛
وقتى رازهاى نهفته اين عالم كه هيچكس از آنها خبردار نيست، اينگونه برملا مىشوند؛
مىشود بين ما، پندارها، گفتارها و رفتارهايمان كه خودِ ما هستند و از