مى شكنم در شكن زلف يار - سروقامت، حسين - الصفحة ٦٥
نمىخوام! چيز غريبى نبود. خيلىها را ديده بودم كه پس از سالها زندگى زن و بچه را رها كرده بودند و رفته بودند سراغ زن ديگر!
گفتم چرا؟ گفت عاشق يه دختره شدم. گفتم خب عيبى نداره. من هم مىمونم كُلفَتى شماها را به عهده مىگيرم! گفت باشه.
دانستم حرفش حرف است. كارى را كه بگويد، مىكند. من هم در آن لحظه به چيزى جز حفظ آن زندگى فكر نمىكردم؛ ولو به قيمت كلفتى هووى جديدم!
او رفت و همسر تازهاش را عقد كرد و آورد در همان خانه. من هم كار مىكردم. پخت و پز و شستوشوى رخت و لباس و ... مدتى هم اينجور گذشت. سخت بود اما مىگذشت!
اى روزگار! [سرى تكان مىدهد و نگاهش را به دور دست مىدوزد ...]
يك روز ديگر از راه رسيد و گفت: من پول ندارم خرجى تو و بچهها رو بدم. بايد از اينجا بريد. اشك در چشمانم حلقه زد. گفتم من زن تو هستم. اينها بچههاى تواند. ما كجا رو داريم بريم؟ من با سه تا بچه قدو نيم قد چه كنم؟ از كجا خرجى بيارم؟
حرف توى گوشش نمىرفت بىغيرت!
ما را از خانه انداخت بيرون؛ آواره خيابانها. نه سر پناهى داشتم، نه پولى كه چيزى براى بچهها تهيه كنم. آواره و علاف!
سوار ماشين شدم آمدم كربلا و راه حرم حضرت ابوالفضل عليه السلام را گرفتم. بچهها را گوشهاى از صحن نشاندم و پناه بردم به غيرت الله، قمر بنى هاشم عليه السلام!
بغض راه گلويم را بسته بود. مىخواستم فرياد بزنم؛ اما صدايم در نمىآمد. درمانده و مستأصل بودم؛ اما وقتى پنجرههاى ضريح را لابهلاى انگشتان خود گرفتم و فهميدم سراغ چه كسى آمدهام، يك دفعه