مى شكنم در شكن زلف يار - سروقامت، حسين - الصفحة ٢١٣
نيز روحيه خود را به شدت از دست مىداد؛ به گونهاى كه شنيدن چك چك قطرات آب، نزديك بود كه او را به حالت اغما فرو برد.
اين يك مكانيسم كاملًا طبيعى است. او بر اثر تلقين، صد در صد باور كرده بود كه خون بدنش در حال اتمام است و چيزى به مرگش باقى نمانده است. فكر مىكنيد اگر اين حالت ادامه مىيافت، به مرگ منجر نمىشد؟! امر شگفتى است! در آن صورت ما شاهد مرگى بوديم كه هيچ دليل طبيعى نداشت و فقط به خاطر توهم، تلقين و نوعى باور جزم و قطعى، رقم خورده بود!
***
آن زن جوان نيز كه براى نخستين بار مشرف مىشد به مكه، وقتى چشمش به خانه كعبه افتاد، بىاختيار دوست خويش را به ياد آورد كه مدتها به قهر آمده بود خانه پدر و شوهرش سراغى از او نمىگرفت.
برادرش را به خاطر آورد كه سن ازدواجش گذشته بود؛ اما دختر مطلوب خويش را پيدا نمىكرد و خالهاى را كه هر روز از اين خانه به آن خانه اثاثكشى مىكرد و نمىتوانست خانهاى ولو كوچك و نقلى دست و پا كند! اشك از ديدگانش فرو چكيد و آهى بىاختيار بر زبانش جارى شد.
سعى كرد وقتى لب به دعاى آنان مىگشايد هر يك را به بهترين شكل ممكن در ذهن خود تصور كند؛ دوستش را كه شوهرش به دنبال او آمده بود تا با اصرار به خانه خود ببرد، برادرش را كه با عروس در سايهسار حرير و پرنيان نشسته تا در جواب عاقد، يك «بله» زيبا از او بشنود و خالهاش را كه در خانه خودش مشغول نصب تور و پرده پنجرههاست ... آن زن جوان با اين افكار و خيالات، سيم اتصال خود را وصل كرد به منبع لايزال الهى؛ هنوز از سفر برنگشته بود كه خبر آشتى دوست خويش را تلفنى شنيد و چند ماهى از سفرش گذشت كه هم شاهد عروسى برادرش بود و هم خريد