مى شكنم در شكن زلف يار - سروقامت، حسين - الصفحة ٢٥١
سپرده بودند.
نفهميدم كى خوابم برد. باز نفهميدم چه شد كه پرت شدم آن سوى اتاق.
چشمهايم را كه باز كردم، ديدم سقف خانه دارد روى سر يكى از بچهها فرو مىريزد. او مظلومانه مرا نگاه مىكرد. من جيغ مىكشيدم و او الله اكبر مىگفت. ديدم نصف پايش آويزان است. برخاستم كه با سرعت به كمكش بشتابم، محكم به زمين خوردم. خدايا پاى من كو؟ پاى چپم را گوشه اتاق يافتم ...
وقتى مرا مىبردند، بىاختيار فرياد مىكشيدم «پايم را بياوريد ... پايم را بياوريد.»
در حالى كه نعش آن دو زن گوشه ديگر اتاق افتاده بود.
***
اندكى سكوت مىكند. گويا دفتر خاطرات خود را صفحه به صفحه ورق مىزند و آنگاه جملهاى مىگويد از رادمردى بزرگ؛ مرحوم استاد «رضا روزبه» كه هنگام مرگ، از او پرسيدند: اگر بنا باشد بار ديگر به دنيا بيايى و عمرى را در اين جهان بسر ببرى، چطور زندگى خواهى كرد؟ گفت: همين طور كه پيش از اين زندگى كردم.
-
من نيز دورهاى از سختى و دشوارى را طى كردهام. گاهى دستخوش افسردگى بودهام. تحمل چنين حادثهاى جانفرساست؛ آن هم براى يك زن.
اما من جداً راضىام.
اندر بلاى سخت پديد آيد
فضل و بزرگوارى و پايدارى
مگر نه؟! جوابى ندارم. بهتر بگويم روى جواب گفتن ندارم.