مى شكنم در شكن زلف يار - سروقامت، حسين - الصفحة ٩٧
همان شب پسر و عروسش را- كه عازم شمال بودند- از زير قرآن رد كرده بود. آنقدر تلفن همراهشان را مىگيرد تا بالاخره موفق مىشود:
- مادر، كجا هستيد؟
- جاجرود ...
- من دارم مىروم، حلالم كنيد!
آنان از ميانه راه باز مىگردند. برادرش نيز كه اين جملات را از او مىشنود، بلافاصله خود را به خانه خواهر مىرساند؛ اما هيچكدام به او نمىرسند. در آن لحظات آخر، دست شوهرش را هم مىگيرد، در ميان دستهاى گرم خود مىفشارد و مىگويد:
مرد! تو هم مرا حلال كن. من خيلى به تو زحمت دادم ...
سخنش ناتمام مىماند و در ميان بهت خانواده به راهى قدم مىگذارد كه از پيش به او نمايانده بودند.
راه اسرارآميز مرگ!
فرداى آن شب پاورچين قدم مىگذارد به رؤياى خواهرش.
- عزيز! [در خانه همه عزيز صدايش مىكردند] ماجرا چه بود؟ چرا اينطور ناخودآگاه ما را ترك كردى؟
گفت داشتم غذايى براى سحر آماده مىكردم كه ناگهان پنجرهاى را به رويم گشودند و باغى را به من نشان دادند. سرتاسر طراوت و زيبايى!
صدايى به گوشم رسيد: اينجا را مىپسندى؟ مىخواهى بيايى؟
فرشتهات نيز اينجاست! (فرشته دختر او كه در سن جوانى از دنيا رفته بود.) گفتم معلوم است كه مىخواهم.
گفتند پس بر گرد و با همه خدا حافظى كن ... درنگ نكن!
جالب است كه گفتند برگرد ... گويا او بخشى از اين راه را پيموده و حالا رخصت برگشت به او مىدهند!