مى شكنم در شكن زلف يار - سروقامت، حسين - الصفحة ٤٧
آن چرت كوتاه همان و آن ناقوس وحشت همان!
اين ماجرا كه همچون حلقههاى زنجيرى به هم گره مىخورد، ساكن گاه و بيگاه آن اتاق را وا مىدارد كه سر و گوشى آب دهد. شايد زير اين كاسه نيم كاسهاى نهان باشد!
پيش رئيس مؤسسه مىرود و شرح ماجرا با او باز مىگويد. او خيره و مبهوت نگاهش مىكند و در ذهن خويش به نقادى سخنانش مىپردازد.
مىخواهد با يك حساب سرانگشتى، از اين حرفها و سخنها به چيزى پى ببرد!
ببينيد شما از حرفهاى او كليدى براى حل اين معنا پيدا مىكنيد؟
«اين ساختمان قبلًا براى يك فرد يهودى بود. وقتى براى ديدن آن آمديم، خودش با ما همراه شد و تك تك اتاقها و حتى گوشه و كنار آن را نشانمان داد. اما به اين اتاق كه رسيد گفت اين هم مثل بقيه اتاقهاست و حاضر نشد در آن را باز كند و ما داخل آن را ببينيم.
ما تا پيش از تخليه كامل اين ساختمان، از درون اين اتاق خبر نداشتيم.
بعدها شنيديم كه او بىبهره از سرمايه عفت، از اين اتاق براى عيش و عشرت و خوشگذرانى خود استفاده مىكرده. حتى شنيديم كه فضاى اين اطاق را جورى مرتب كرده بود كه به هرزگى و بىعفتى دامن بزند!
اينجا را كه فروخت، به فلان جا نقل مكان كرد و از قرار معلوم باندى از افراد فاسد و هرزه را دور خود جمع كرده و بر اسب مراد خود مىتازد.»
***
كيست كه نداند؟
مىرود از سينهها در سينهها
از ره پنهان صلاح و كينهها
اگر كشاورزى روزى به دور از چشم ديگران در دل زمين خويش بذرى