مى شكنم در شكن زلف يار - سروقامت، حسين - الصفحة ٤٦
پدر از فرياد پسر از خواب مىجهد! هر دو آشفته و مضطرب! كند و كاوى از چند و چون ماجرا مىكند؛ مىبيند ردّ پاى همان كابوس است و همان وحشت.
پسر كه از ماجرا خبر ندارد، قدرى آب مىنوشد و عرق نشسته بر پيشانى را پاك مىكند و سعى مىكند دوباره بخوابد؛ اما چيزى نمىگذرد كه باز از كابوسى وحشتناك، خواب خويش وا مىنهد و از جاى خود بر مىجهد!
پدر كه مبتلاى اين ماجراست، بستر او را به جاى ديگر مىبرد و قدرى تسكينش مىدهد.
از آن اتاق كه بيرون مىرود، تا صبح آسوده مىخوابد و صدايش در نمىآيد!
اين باز تلنگرى است بر آن پدر كه نكند در اين اتاق رمزى است نهفته و رازى است ناگفته!
دم بر نمىآورد و مىگذارد و مىگذرد.
***
اما اين زن براى استراحت به اين اتاق نيامده! با اين مؤسسه كارى داشته و براى ساعاتى به اين اتاق راهنمايىاش كردهاند.
گوشهاى مىنشيند و به كارش مىپردازد. اطرافش را از كتابهايى كه بايد پيرامون آنها تحقيق كند، پر كرده و گاهگاهى كه از كار خسته مىشود، تكيهاى به پشتى زده و اندكى چشمها را بر هم مىگذارد تا رفع خستگى نمايد.
در آن چند ساعتى كه آن جاست، يك بار خسته از كار، به پشتى تكيه مىكند. چشمهايش گرم مىشود. همان طور، نشسته، چند دقيقهاى چرتى مىزند.