مى شكنم در شكن زلف يار - سروقامت، حسين - الصفحة ٤١
دنيا دور سرم چرخيد. گويا تمام بدنم گُر گرفت. ناخودآگاه عقب عقب رفتم و از شدت ناراحتى سرم را به ديوار تكيه دادم. احساس مىكردم تاب و توان از كالبدم ربودهاند ...
«شما هرچه مىخواهيد بگوييد. او تا آخرين نفس مولاى من است.»
از دانشگاه خارج شدم. قدرى قدم زدم. حالم بهتر نشد. به خانه رفتم و خود را سرگرم كارهاى مختلف كردم، باز تسكين نيافتم. اذان گفتند؛ بر سر سفره افطار نشستم؛ لقمهاى از گلويم پايين نرفت. نمازم را خواندم و با دلِ شكسته به بستر رفته، خوابيدم.
در خواب پنجرهاى ديدم گشوده به رويم! دو شخص بزرگوار خطابم كردند: بيا برويم. گفتم كجا؟ من نمىتوانم بيايم. گفتند بيا برويم. قدمى برداشتم و ناگهان خود را در نجف اشرف، ميان صحن و سراى علىبنابيطالب عليه السلام ديدم. روبهرويم كسى ايستاده بود؛ چون كوهى از وقار. اشاره كرد: ناراحت نباش، همه چيز درست مىشود. قرآن زياد بخوان.
اين كلمات چنان اثر عميقى بر جان من گذاشت كه احساس كردم جز از زبان مولايم على عليه السلام نيست. به جمال جميل حضرتش خيره شدم.
پارچه سبزى آوردند، بر زمين گذاشتند و با دست مبارك چهار جمله بر آن نگاشتند: «لااله الا اللّه، محمد رسول اللّه، على ولى اللّه، انت اخى.» از آن كلمات شهادتين مىگذرم. اين جمله آخر كه: تو برادر منى، كوهى از اشتياق به جانم ريخت.
همان پارچه سبز را به من داده، فرمود: اين پارچه را به سرت ببند. من آن را گرفتم. نگاه ديگرى كرده فرمودند: «در حج امسال هم مهمان من هستى!»
من از آنروز در انتظار اجابت اين دعوتم!