مى شكنم در شكن زلف يار - سروقامت، حسين - الصفحة ٣٠
از آنچه بر من گذشته بود، با او گفتم. گفت: بيا من قافلهات را به تو نشان دهم.
كمكم كرد و در آن سيل جمعيت به يارىام شتافت.
قدرى كه پيش رفتيم، تابلوى «كاروان لندن» مرا در جاى خود ميخكوب كرد.
خدايا چه مىبينم؟ چشمانم را ماليدم ...
اشتباه نمىكردم. اين كاروان من بود. با تمام وجود از او قدردانى كردم.
وقت خدا حافظى رسيد. او مكثى كرد و گفت: سلام شوهرت را برسان.
بىاختيار گفتم: بگويم چه كسى سلام رساند؟
گفت آن واپسين منجى كه تو در راز و رمز عمر بلند او ماندهاى!
من همانم كه تو سرگشته كوى اويى!
پلكى به هم نزده بودم كه او رفت و من هر چه جستوجو كردم، ديگر نيافتمش.
از آن سال، ايام عاشورا، روز عرفه، نيمه شعبان و يا هر روز و ساعت ديگرى كه رنگ و بوى او را بدهد، من و همسرم، پروانه وار، گرد اين شمع و چراغ مىگرديم!
آيا او بار ديگر مىآيد؟!
[بايد مىبودى و مىديدى كه سراسر وجودش مىگفت: آن روى خوب يوسف كنعانم آرزوست.]