مى شكنم در شكن زلف يار - سروقامت، حسين - الصفحة ٢٥٨
ساحل زيباى بمبئى
ساحل زيباى بمبئى-
جولاى ١٩٩٥.
زنى هندى با كودكى در آغوش، كنار جوى آبى نشسته است. آب، چندان زلال نيست. با يك پيت حلبى كوچك از آب جوى برمىدارد؛ بر سر و روى خويش مىريزد و موهاى مشكى خود را چنگ مىزند. از صابون و شامپو نيز خبرى نيست. همه بدنش را نمىشويد. كنار خيابان جاى اين كار نيست.
شكم و پشت خود را شستوشو مىدهد و از زير لباس دست مىكشد.
آنگاه كودكش را مىشويد؛ با همان آب و بىهيچ تكلف. حمام خيابانى!
كجا اين اتفاق مىافتد؟ در مجاورت هتلى پنج ستاره، كه ديوار آن از پشت سر زن بالا رفته است. جايى كه اگر نگاه كنى كلاه از سرت مىافتد.
هتلى با زيبايى چشمنواز كه تا چهار طبقهاش فقط مغازه و بوتيك و موزه است و در طبقه هشتم، استخرى بزرگ با درختان و گلهايى زيبا در كنار، و در اين ميانه، اتاقهايى مشرف به دريا كه به مسافران خويش اجازه مىدهند هر غروب، فرو رفتن خورشيد را در آن فرازهاى دوردست به نظاره بنشينند. هتلى كه با دويست دلار هزينه اقامت هر شب، ظاهراً مسافرى جز جهانگرد خارجى ندارد.