مى شكنم در شكن زلف يار - سروقامت، حسين - الصفحة ٢٤٩
پوست و مو نشست و نجيب و صميمى گفت: «مىدونى دكتر چى دلم مىخواد؟ مدتهاست دلم مىخواد بتونم زمين رو لمس كنم.» دكتر مهربانانه پاسخ داد: «خب، دستاتو بذار زمين، كمى به حالت چهار دست و پا راه برو، تا حس لمس كردن اونو پيدا كنى و ...»
او بىصبرانه حرف دكتر را قطع كرد كه: «نه! دلم مىخواست پا داشتم، پاهام زمين رو لمس مىكرد.» اين زن كه هم پزشك است و هم جاى خواهر بزرگترش به حساب مىآيد، با اين حس او بيگانه نيست. دست كم نيمى از احساس او را درك مىكند. مىفهميد چه مىخواهم بگويم؟
سخن امروز من پيرامون اوست. اندكى تأمل كنيد!
***
لحن سخن گفتنش آشناست. جورى حرف نمىزند كه بگويد من يك پزشك متخصصم. با اينكه خود مىدانيد اين چيزها براى خيلى از زنها جداً مهم است. حدوداً چهل ساله به نظر مىرسد. از حرفهايش مىفهمم از آن بيدها نيست كه به اين بادها بلرزد.
تعلق به ديارى چون خرمشهر و سالها دست و پنجه نرم كردن با جنگ و نبرد، از او شيرزنى ساخته است قهرمان. صداقت در كلامش موج مىزند.
به اصطلاح عوام، قپى در نمىكند و در صدد نيست تمام گذشته خويش را تبرئه كند ... و همين خصوصيتهاست كه مرا شيفته كلامش مىكند:
-
من در خانوادهاى آزاد بزرگ شدم. چندان رعايت پوشش را نمىكردم.
يعنى زمان شاه اكثراً اينجور بودند. يادم مىآيد در خانه ما، كتابخانهاى بود پر از كتاب. هيچكس به من نمىگفت برو كتاب بخوان؛ ولى من عاشق مطالعه بودم. خيلى از آن كتابها را مىخواندم؛ اما هيچ چيزى از آنها نمىفهميدم. امروز كه فكر مىكنم مىبينم آن كتابها در شكلگيرى شخصيتم بسيار مؤثر بودند.