مى شكنم در شكن زلف يار - سروقامت، حسين - الصفحة ٢٤٢
بگويد: مردم! نمازتان را دوباره بخوانيد ... من يادم رفته وضو بگيرم!
اما اين اتفاق براى دوستى افتاد. خودش مىگفت: در يك لحظه خيس عرق شدم. قلبم مىخواست از سينهام بيرون بجهد. صداى تپش آن را به وضوح مىشنيدم. خدايا چه كنم؟
چقدر فكر در يك لحظه به ذهن انسان خطور مىكند. خدايا اين مردم چه فكرى راجع به من مىكنند؟ مرا چقدر آدم سر به هوايى مىپندارند؟
اما اگر هيچ نگويم و رد شوم ...
قطعاً آب از آب تكان نمىخورد. خب، بر فرض از امروز خويش بگذرم، جواب فرداى قيامت چه؟ كسى كه بخواهد در اين شرايط خود را بشكند، ترس ندارد؟
اول اين ماجرا به شما نگفتم؟
او نه تنها نماز خود را، كه خود خود را شكست. برگشت و حقيقت را به مردم گفت.
خدا نيز نه تنها از اعتبار او نكاست، كه او را به فضايلى آراست كه ديگران از آنها بىبهرهاند!
***
اما خدا نكند بهاى خودشكنى، اين باشد كه كسى نه تنها آبروى خود را ببازد، كه مردم به سرش بريزند و تا مىخورد، كتكش بزنند!
شما خيال مىكنيد اگر كسى به چنين سرنوشتى دچار شد، چه مزد و پاداشى در انتظار اوست؟
من از اين طايفه يكى سراغ دارم. يكى كه در برههاى خاص چشمه غيرت و جوانمردىاش جوشيد و ... باقى ماجرا.
اتفاقى را كه مىگويم در يكى از دهات شاهرود رخ داده؛ اما شايد شاهرودىها هم از آن خبر نداشته باشند.