مى شكنم در شكن زلف يار - سروقامت، حسين - الصفحة ٢٣٢
گفتم مادر! از آن شب وداع برايم بگو. از آن شبى كه رفت و ديگر باز نگشت.
[... و در دل زمزمه كردم از آن صيدى كه از بند دام و دانه رست و بر سر كوى دلدار نشست.]
آهى كشيد سوزان و جانگداز؛
يادم آمد از آن تعبير بلند و رساى عرب: «ليست النائحه المستأجره كالثكلى.»
سوز مادر جوان مرده كجا، نواى زنان نوحهگر كجا!
مرا مپرس چرا قامتم چنين بشكست
غروب كردم و خورشيد دادهام از دست
آن غروب غمگين را هيچگاه از ياد نمىبرم؛ بيستم بهمن ٦٤؛
داشت مىرفت؛ گفتم مادر! مىروى؟ گفت: بله. گفتم: ديگر نمىبينمت؟
گفت: نه.
خم شد و از زير قرآن گذشت. بوسيدمش.
پدرش را صدا كرد: آقا! من رفتم. خداحافظ! پدر، مات و مبهوت از اين وداع جان سوز؛
وقتى به خود آمد كه او رفته بود. دويد ... اما به او نرسيد.
شب بعد خوابش را ديدم. رفته بوديم خواستگارى. من بودم و محمدرضا، مادرم و مادر شوهرم. از خانواده ما، كس ديگرى نبود. سر در گوش محمدرضا بردم و گفتم: مادر! الان دختر مىآيد و چاى مىآورد؛ خوب نگاهش كن. گفت من نگاه نمىكنم. شما نگاه كن. گفتم: اسمش زهراست. گفت چه اسم زيبايى!
از خواب پريدم. درست بيست دقيقه به نيمه شب بود. (ساعت ٤٠/ ١١ دقيقه شب ٢١ بهمن ٦٤). اين زمان را به خاطر بسپاريد.