مى شكنم در شكن زلف يار - سروقامت، حسين - الصفحة ٢٣١
قبله را مشخص كند؟ تو را با قبله چه كارى بود؟
مادرت مىگفت: من بعدها كه به اين حرف فكر مىكردم، گفتم شايد او مىخواسته براى ما يادگارى بگذارد.
اما من مىانديشم كه شايد تو مىخواستى به ما بگويى كه خود را بپاييد؛ جهت يكى است و مقصد يكى!
زاويهاى كوچك با قبله مستقيم، انسانها را به بيراهه مىكشد!
ديگرى جورديگرى مىانديشد!
تو مىخواستى چه بگويى؟
مادرت مكث مىكند. لابد دارد خاطرات تو را مرور مىكند. گاهى زندگى لحظه به لحظه با كسى، فرصت انتخاب را در بيان واقعيات از انسان مىگيرد.
من رفتم توى آشپزخانه تا قدرى كباب درست كنم. آمد پيشم.
با اينكه هيچوقت سر غذا نمىآمد. هيچوقت سر يخچال نمىآمد.
مشغول كارم بودم كه آمد سراغم. قامت رسايى داشت. از بالاى سرم به من نگاهى كرد؛ گويا چشمهايش صاعقهاى زد كه بدن مرا لرزاند.
مىلرزيدم و نمىدانستم چرا.
او ظرف غذا را برداشت و رفت توى اتاق؛ من ايستاده به فكر.
در دلم گذشت؛ نمىدانم به زبان هم آوردم يا نه؛
خدايا! اين نور شهادت بود؟!
غذايش را خورد. چادرى روى تنش كشيد و خوابيد. يك لحظه احساس كردم اين چادر، كفن اوست. نمىخواستم اينگونه بخوابد. مىخواستم اين هيئت را به هم بزنم. خدايا چطور؟ گفتم مادر؛ سرما مىخورى. خنديد.
...
گفتم: خستهتان كردم؟ هر دو با هم گفتند: نه.