مى شكنم در شكن زلف يار - سروقامت، حسين - الصفحة ٢٣٠
شب مىآيم براى خداحافظى و از در خانه بيرون رفت. دلم تو ريخت. در اين چند سال كه به جبهه مىرفت و مىآمد، هيچگاه نگفته بود من مىآيم براى خداحافظى.
سخت است كسى بخواهد از فكرى كه بىرخصت به ذهن او خطور كرده، فرار كند.
چه فكرها كه آن شب به سر من نزد و من بيچاره را از آنها گريزى نبود.
شب شد و او آمد ....
[اشك امانش نمىدهد. مادرت رشته سخن را به دست مىگيرد و ادامه مىدهد:]
چهرهاش برافروخته بود. چشمهايش برق مىزد و مثل هميشه نبود. نه خودش عادى بود و نه حرفى كه با من گفت:
مادر! مسير قبله را براى من مشخص كن!
خدايا! او چه مىگويد؟
ناباورانه گفتم: تو كه هميشه به سوى قبله نماز مىخوانى؛ حالا من جهت قبله را مشخص كنم؟
... اصرار كرد. قبلهنما آورديم. بار ديگر جهت قبله را درست و دقيق ديديم و او ايستاد به نماز.
من او را نگاه مىكردم و به او غبطه مىخوردم. يك لحظه با خودم گفتم:
كاش الان نوارى بود و صداى او را ضبط مىكردم. بلافاصله از خيال خود منصرف شدم.
عزيزم! جورى نگاه مىكنى كه انگار قصه حسين كرد شبسترى برايت مىگويم. هر كه نداند، تو مىدانى كه اينها افسانه نيست؛ برشى از زندگى خود توست.
نازنين! اين كارها چه بود؟ چرا مىخواستى اين بار آخر، مادرت جهت