مى شكنم در شكن زلف يار - سروقامت، حسين - الصفحة ٢٢٦
پايين كوچه عذرخواهى كنى. شما غيبت همه عربها را كردى؛ بستانىها، سوسنگردىها و ....
من آنروز به او خنديدم؛ در حالى كه بايد به زبانى كه لجام آن گسيخته بود، مىگريستم.
محمدرضا! مىدانى اين حرف پدرت مرا ياد چه انداخت؟
چيزى به اسم «حجاب معاصرت»؛ ببخش با تو اينجور حرف مىزنم؛ با تو كه از بند اين حرف و سخنها رستهاى و واژههايت بوى معنى به خود گرفته است.
حرف و صوت و لفظ را بر هم زنم
با تو بى اين هر سه معنا دم زنم
حجاب معاصرت، يعنى آدمهاى بزرگ در زمان خودشان، حتى از جانب بسيارى ازنزديكان و آشنايانشان، آنگونه كه بايد درك نمىشوند. مىگويند هم عصر بودن، خيلى چيزها را مىپوشاند.
اين را از تأسفهاى مدام و سرتكان دادنهاى گاه و بيگاه پدرت مىفهمم.
دلاور! مىدانم با اين حرفها خستهات مىكنم. مىدانم سخن گفتن من از اسرارى كه تو يك عمر سعى داشتى پنهانشان كنى، چقدر برايت سخت و جان فرساست؛ اما چه كنم، گمان مىكنم امروز:
وقت آن است كه از پرده برون افتد راز!
بسيارى از اينها پيش ما حرفهاى مگو نيست؛ تو نيز اينگونه سرگرانى مكن!
مادرت كه بعد از تو، يك چشمش اشك است و چشم ديگرش خون؛ آهسته گوشه چادرش را به دندان مىگزد و مىگويد: هر چه بگويم، كم گفتهام. چه شخصيت تو در توى رمز آلودى!