مى شكنم در شكن زلف يار - سروقامت، حسين - الصفحة ٢٢١
پدرت سرى تكان مىدهد، آهى مىكشد و چشم در چشمت مىدوزد؛ چه چشمهاى قشنگى!
از شيشه آن قاب هم شفافتر!
محمدرضا! اين پدر و مادر پير، سايه به سايه دنبالت مىآيند. بخواهى يا نخواهى! چشم به جاى پاى تو دارند. نمىگويم الهى پدر شوى تا بفهمى.
چه دعاى اجابت ناپذيرى! اصلًا نمىدانم اين دعاست يا نفرين؛ اما مىگويم دست از سرشان برمدار. گاهى سرى به آنها بزن. هر چند مىدانم مىزنى.
گويا پدرت با عقربههاى زمان پيش مىرفت و مرا نيز مثل موجى كه خسى را با خود از اين سو به آن سو مىبَرد، مىبُرد؛ موجى كه از توفان تو برپا شده بود.
محمدرضا! راستى چهار سالگىات را به خاطر دارى؟ آن هنگام كه اولين حرف زشت را در كوچه و خيابان شنيدى!
پدرت مىخندد؛ شايد به حرفهاى كودكانه تو در آنروزهاى خاطره انگيز! شايد به كارهايى كه تو مىكردى و آنروزها كسى گوشش به اين حرفها بدهكار نبود!
مىگفت: ما چهار سال در شكرآباد اهواز زندگى كرديم ... انگار خداوند فرشتهاى را مأمور كرده بود كه مراقب او باشد.
مىگفت: بچه تودارى بودى. كم حرف و رازدار؛ حتى آن وقت كه آن سخن بد را در كوچه شنيدى، هر چه مادرت گفت آخر چه شده؟ بغض كرده بودى كه حرفى شنيدهام كه اگر بگويم دهانم نجس مىشود!
ببينم محمد رضا! تو در چهارسالگى ناپاكى باطنى را از كجا مىفهميدى؟ پسر! من كه به آنروزهاى تو نرسيده بودم؛ چرا خودت از اين عوالم برايم نمىگفتى؟
من نامحرم بودم يا تو ژرف و عميق؟ شايد هم مرا لايق شنيدن اين