مى شكنم در شكن زلف يار - سروقامت، حسين - الصفحة ٢٠٨
خانهاش زياد است.
چه كسى اينگونه است؟ آنكه آتش خانهاش زياد است.
چه كسى در ميان خانه آتش زيادى بر پا مىكند؟ آنكه غذاى فراوانى طبخ مىكند؛ آن كه مهمانان زيادى سر سفرهاش مىنشينند.
مهماننوازى سزاوار كيست؟ كسى كه دست و دل باز و سخى است؛ آن كه سرايش همه را مأمن است!
...
اين همه، حكايت سفرهاى است كه در آن، آدمى را به نان مهمان كنند.
من امروز مىخواهم شما را سر سفره ديگرى ببرم.
سفرهاى كه در آن كسى را به جان مهمان كردهاند!
با من هستيد؟
***
پيرمرد، وحشت زده از خواب پريد. عرق سردى به پيشانىاش نشسته بود. رؤياى پرجذبه او هيچ به خواب نمىماند. گويا همه چيز در بيدارى رخ داده بود. چهره امام حسين عليه السلام را مىشناخت. هر چه بود سالها كليددار آستان او بود. اين اتفاق هم امر تازهاى نبود. با حضرت انسى داشت.
حرفهايى با او مىگفت؛ نكتههايى از او مىشنيد.
اما اين بار چنان لحن امام خشمگين و پر صلابت بود كه گويا به عمق جانش مىنشست:
- سيد! امشب كسى از دنيا مىرود. او رئيس يكى از اين عشاير است. فردا او را مىآورند تا در صحن و سراى من به خاك بسپارند. مبادا اجازه دهى او را اينجا دفن كنند ... من از او بيزارم.
سيد آن شب را تا به صبح بيدار بود. از بيم جان، خواب به چشمش نيامد.
مىدانست در چه موقعيت خطيرى قرار گرفته است. حرف امام ردخور