مى شكنم در شكن زلف يار - سروقامت، حسين - الصفحة ٢٠٢
حجت موجه هست.
خرامان و دامن كشان رفت تا ميعادگاه دوست و خودش و بچهاش را كشيد تا پاى ضريح.
سخت است چشم به مشبكهاى ضريح ماليدن؛ نه؟
اما او اين كار را كرد.
بدن كودك ازشدت شوق مىلرزيد. مادر زير لب زمزمه مىكرد ... ياعلى بن موسى الرضا!
خادمى از خدام حرم نيز گلدانهاى بالاى ضريح را تميز مىكرد كه ناگهان يكى از گلدانها از دستش رها شد و درست به فرق سر آن كودك بينوا فرود آمد.
خون كه از سر او چكيد، دل مادر نيز فشرد.
غم به دلش چنگ زد و راه نفس را بر او بست.
چرا مردم اينجور نگاه مىكنند؟ اينجا دارالشفاست؛ حق ندارند؟
نگاهى كرد زن درمانده برضريح كه نگو، آهى از سر حسرت كشيد و بچهاش را برداشت و گريخت.
گريخت كه ديگر هيچگاه برنگردد ... و نيز به هيچكس نگويد اينجا دارالشفاست.
اما چه زود برگشت؛ فرداى آنروز! و چه اشكى مىريخت؛ هق هق!
ولى اين اشك، اشك درد نبود. اشك شوق بود.
جگر گوشهاش بينايى خود را باز يافته بود. از دكتر معالجش پرسيد: آخر چطور؟
گفت لختههايى از خون در سر او بود كه مانع بينايىاش مىشد؛ ضربه گلدان لختهها را برطرف كرد.
زن فرياد مىكشيد: خدايا بچهام دوباره مىبيند ... دوباره مىبيند.