مى شكنم در شكن زلف يار - سروقامت، حسين - الصفحة ٢٠١
هر كه را فقرى دهى آن دولتى است
زان به تاريكى گذارى بنده را
تا ببيند آن رخ تابنده را
هر كه مسكين و پريشان تو بود
خود نمىدانست و مهمان تو بود
زان به درها بردى اين درويش را
تا كه بشناسد خداى خويش را
آيا اين ثناگويى بى حد، جبران آن ناسپاسى گزاف را مىكند؟
بگذريم؛ نكته سنج نازك طبعى گفته است:
چو خواهى كه نامت رود در جهان
مكن نام نيك بزرگان نهان
من نيز از شاعر خوش قريحهاى كه اين ماجرا را به تصوير كشيده، يادى كنم و بگويم:
اين حكايت كه بسى شيرين است
ز «اختر چرخ ادب پروين است»
***
شما وقتى از همه جا مأيوس و درمانده مىشويد، چه مىكنيد؟
او راه مشهد را در پيش گرفت.
مادر، كانون عاطفه است. چشم در چشم فرزندش مىدوخت و بىصدا مىگريست.
از طبيبان سرخورده شده بود. ياد چشمهاى زيباى فرزندش كه اكنون سالهاست بىفروغ شده و بازار گرم آن از رونق افتاده بود، او را سخت مىآزرد.
با خود مىگفت: از همه اطبا كه بگذريم، هنوز آن طبيب حبيب و آن