مى شكنم در شكن زلف يار - سروقامت، حسين - الصفحة ١٨٧
تحول آدمها به سوى كمال يا سقوط آنها به ناكجا آبادهاى زندگى، هميشه آغاز گاهى دارد.
يكى از دل مشغولىهاى اين ذهن جوّال و جستوجوگر، گشتن و يافتن اين آغاز گاههاست.
اينكه رفت و به آن اوج رسيد، از كجا آغاز كرد؟ كسى كه در نگاه به قله كمال او كلاه از سر كودك عقل مىافتد و با حسرت مىگويد: دست ما كوتاه و خرما بر نخيل!
و آن كه آمد و چنين بيچاره شد، منزلگاه نخستش كجا بود؟ همو كه بايد از عمق جان خطابش كرد: حيف از تو كه ارباب وفا را نشناسى!
نرم نرمك، از نيمه راه يك جريان مىخواهم عبورتان بدهم به آغاز گاه آن. مسافر اين راه هستيد؟
***
همه چيز از دوم دبيرستان شروع شد. ما چهار نفر بوديم: شاگرد اولها! سرمان به درسمان گرم بود و نمرههاى كم و زيادمان. نمىدانم چطور شد كه دور هم جمع شديم؛ اما مىدانم معرفتمان كنار هم نگاهمان داشت. آذر از خانوادهاى مذهبى بود؛ اما بسيار ياغى و سركش. تقريباً جلوى همه ناملايمات فرياد مىزد؛ مثل ايرلندىها. سوسن، دختر همسايهمان بود؛ با سرگرمى و تفريحى به نام درس. شهلا بمب ساعتى اين جمع؛ هميشه آماده انفجار ... و من كه دخترى عادى از يك خانواده معمولىام ... اين را شما حداقل مىدانيد حسين آقا!
همه چيز بخوبى مىگذشت. ما چهار نفر كارى به كار دخترهاى ديگر نداشتيم. از دوست پسر و اين حرفها بيزار بوديم. آرايش را توهين به جوانى مىدانستيم و سيگار را اوج ابلهى! همه نيروهايمان را متمركز كرده بوديم كه از سعيد و وحيد و جلال كم نياوريم.