مى شكنم در شكن زلف يار - سروقامت، حسين - الصفحة ١٨٢
تبرى برداشت و به بتكده رفت و جو را شكست.
قبول كنيد از انسان، چنين فرآيندى بسيار زيباست.
حالا با من بياييد تا دريچهاى به روى شما باز كنم از باغ بهشت و پژواكى از صداى شكستنى باشم به گوش دل شما!
هنوز از آنروز دلچسب چندان نگذشته؛
پايم را كه به صحن مسجد بزرگ دانشگاه صنعتى اصفهان گذاشتم، مثل كسى كه از كنج عزلت به هياهويى شيرين خزيده، غرق نشاط شدم.
نماز گزارانى جوان، صف به صف، شانه به شانه. از محراب گرفته تا آستانه در، شمارشان از هزار بيش.
فهميدم چنين رونقى با نيت بانى بيگانه نيست؛ لذا پرسيدم بانى اين مسجد كيست؟
گفتند يك ايرانى مقيم قطر كه تمام مخارج ساخت مسجد را پذيرفته، به شرط آنكه كوچكترين اسمى از او برده نشود ... او حتى در مراسم افتتاح مسجد نيز حاضر نشده و اجازه نداده كسى او را معرفى كند!
***
از مرز شكستن حصارهاى اطراف و جوّ پيرامون كه بگذرى، مىرسى به بهشت دل انگيز خودشكنى!
اما با تو بگويم؛ اولًا:
اين شكار، دام هر صياد نيست.
ثانياً:
هزار نكته باريكتر ز مو اينجاست
آنچه آن ايرانى مقيم قطر را از آن كاشيكار زبردست متمايز مىكند، همين است.
او پاى بر سر «خويش» نهاد و از خود گذشت؛ اما اين پاى در گل و لاى