مى شكنم در شكن زلف يار - سروقامت، حسين - الصفحة ١٨١
اينكه در چند دقيقه همه حصارهاى پيرامون خود را شكست.
نامسلمان به محضر رسول رحمت آمد و مسلمانى موحد بازگشت.
اين براستى زيبا نيست؟
خب؛ اين حصارى است كه آدمى خود به دور خويشتن مىكشد.
بگذاريد از جوّى بگويم كه گاهى توسط ديگران، انسان را احاطه مىكند.
قدم به قدم با من بياييد:
آدمى را مىشناختم با دوستان سينه چاك و دشمنان قهار.
از همانها كه هميشه بر سر شخصيتشان عدهاى با هم درگيرند.
كرسى درس و بحثى داشت. وقتى سخن مىگفت صدها چشم چهرهاش را مىنگريست و صدها گوش حرفهايش را مىشنيد.
... تا اينكه روزى بين موافقان و مخالفانش نزاع درگرفت.
گروهى از پسر پيغمبر پاكترش پنداشتند و عدهاى از كفر ابليس بدترش شمردند!
او ايستاده به تماشا؛
راستى چه دنيايى است!
روز ديگر كه آمد براى درس، ديد از آن جمعيت انبوه، تنها پنج نفر آمده.
مجالى براى سخنرانى نبود. كنار آنان نشست و مهربانانه گفت:
مىدانيد چرا ماهوارهها سالها به دور كره زمين مىچرخند و سوخت نمىخواهند؛ اما هواپيماها با عزيمت از نقطهاى به نقطه ديگر محتاج سوختند؟
چون آنان بيرون جوّ حركت مىكنند و اينان درون جوّ!
شما نيز اگر داخل جوّ حركت كنيد، نمىتوانيد دم از استقلال بزنيد!
اين را گفت و از جا برخاست و رفت.
مىدانيد آنچه ابراهيم نبى را به آن مقامات بلند رسانيد، چه بود؟ اينكه