مى شكنم در شكن زلف يار - سروقامت، حسين - الصفحة ١٣٨
را هم نداشت!
آن شب از نيمه گذشته بود كه مادر آن جوانمرد سيلى خورده، در عالم رؤيا مشاهده كرد كه حضرت زينب عليها السلام به خانه آنان آمده، با حضور زنان محله در نماز جماعتى با شكوه به امامت ايستاده است. اذان نماز خويش را كه گفت، سرش ر ا برگردانده، خطاب به اين مادر فرمود: «به ميرزا محمد حسن بگو بيايد و به من اقتدا كند.» او فرزند خويش را به محضر پرفيض دختر ولايت مىخواند. وقتى وارد مىشود، هنوز حضرت اقامه نمازش را نگفته، در انتظار اوست:
-
ما در راه كربلا خيلى سيلى خوردهايم. شما يك سيلى خوردى؛ ناراحت نباش.
او اقتدا مىكند. نماز اقامه مىشود. زنها مىروند و مادر، فرزند زهرا عليها السلام را تا دم در بدرقه مىكند.
... و از خواب مىپرد. مىدانيد چه مىبيند؟
مىبيند توى كوچه كنار در خانهاش ايستاده و در خانه باز! درست همانگونه كه كسى مهمان عزيزش را تا پشت در خانه مشايعت مىكند.
اين مسير را از اتاق خويش تا كوچه چگونه آمده، خودش هم نمىداند.
اشك از چشمانش جارى مىشود. وقت اذان صبح است. آهسته با تلنگرى در اتاق فرزندش را مىكوبد:
-
محمد حسن! پاشو مادر، وقت نمازه؛ پاشو ببين چه خواب خوبى ديدم. ببين مىتونى اونو تعبير كنى؟
همسايهها خوابيدهاند؛ اما صداى هق هق اهل خانه سكوت فضا را مىشكند. همه به نماز مىايستند. اين بار در جاى آن نماز زينبى!
مادر كه اذان را شروع مىكند، صداى تكبيرةالاحرام زينب كبرى در گوشش طنينانداز مىشود: