مى شكنم در شكن زلف يار - سروقامت، حسين - الصفحة ١٣٧
جانم! عزيزم! او راست مىگفت. فكر نكردى شايد نتواند اين مبلغ را در آن لحظه برايت فراهم كند؟ چه بارى از اندوه بر دلت بود كه وقتى جواب منفى او را شنيدى، بى آنكه حساب كنى او يك مقام مسئول است، چنان سيلى محكمى به گوشش نواختى كه برق از چشمانش پريد!
اينها را از تو مىپرسم. سؤالاتى كه هر چه مىگردم جوابى براى آنها نمىيابم.
***
آنروز در ستاد آزادگان استان يزد غوغايى بود. هر جا مىرفتى، سخن از سيلى خوردن مسئول ستاد از يك برادر آزاده بود. او خود نيز درِ اتاقش را به روى ديگران بسته، دست خويش را تكيهگاه گونه گلگونش كرده، در تحيرى سخت فرو رفته بود. آنچه بيش از همه آزارش مىداد، اين بود كه چرا بايد غم نان، اينچنين گلوى آزادهاى سرافراز را بفشرد كه عنان اختيار از كف بدهد و سيلى جانانهاش را مرهم زخم كهنهاش كند؟ آنروز ياد آن آزاده، لحظهاى از خاطر او محو نشد. غروب هم كه به خانه رفت، مادرش را ديد كه با آنان زندگى مىكرد؛ در اتاقى آن سوى حياط.
مادر كه غبار غم بر چهره فرزند خويش ديد، پيش آمد و گفت: «چى شده؟ چرا رنگ و روت پريده؟ چرا قيافهات اينقدر در همه؟» او فقط دو كلمه پاسخ داد: «مشكلات، گرفتارى» و ديگر هيچ نگفت.
شب كه روز را بلعيد و خويش را گسترد، او هم از خانه بيرون زد و راه خانه آن آزاده را گرفت. با جعبهاى از نبات پرده (شيرينى مخصوص يزد) و بيست هزار تومان پول نقد. فقط خدا از قصد او آگاه بود. در خانه آن آزاده چه گذشت و چقدر او گريه كرد و عذر خواست و دليل تقصير آورد، بماند. او حق برادرى خويش را بجا آورده بود، انتظار هيچ تشكرى