مى شكنم در شكن زلف يار - سروقامت، حسين - الصفحة ١٣١
است!
مكثى كرد و گفت من سوئدى نيستم. ايرانىام؛ اما از كودكى تاكنون اينجا زندگى كردهام. خانواده ما همه ايرانى هستند. او نيز به سخن آمد و گفت پدر من نيز ايرانى بوده؛ اما پيش از تولد من از مادرم جدا شده است.
- چرا؟
- من هم درست نمىدانم. فقط مىدانم كه پدرم سالها پيش از ايران به آمريكا آمد. با مادر من ازدواج كرد و دو سال هم با يكديگر زندگى كردند.
بعداً او از مادرم خواست به ايران برود. مادرم قبول نكرد. به خاطر همين از هم جدا شدند و پدرم به ايران بازگشت. پس از مدتى مادرم فهميد از او باردار است. من هيچ وقت سايه پدر بر سرم احساس نكردهام.
صحف سراپاگوش است. فكر مىكند چه رشتهاى ميان او و حسين دستمرد چنين اتصالى برقرار كرده است؟!
- من كه بزرگ شدم، از مادرم درباره پدر پرسيدم. ماجرا را گفت. از نام و نشان او سؤال كردم، به من نگفت .... التماس كردم. گفتم مىخواهم نام پدرم را برخود داشته باشم. گفت تو حق ندارى. او يك ايرانى بود كه سالهاست ديگر در زندگى من حضور ندارد. تو يك آمريكايى هستى.
مىدانستم پدرم در آن دو سال كه اينجا بوده، به عنوان تكنسين در شركتى مشغول به كار بوده است. سراغ آن شركت را گرفتم و با گرفتارى و دردسر، پروندهاش را يافتم. چقدر چهرهاش شبيه خودم بود. نامش «حسين دستمرد.» به مادرم اصرار كردم. گفتم كه او پدر من بوده و من حق دارم همنام او باشم. به سختى پذيرفت و من شدم يك حسين دستمرد كوچك!
مو بر تن صحف راست شده بود. آخر پدر او نيز تكنسين بود. نامش