مى شكنم در شكن زلف يار - سروقامت، حسين - الصفحة ١٣٠
ريشه داريم. اين سرزمين جايى است كه:
آب و خاكش با دل و جان آشناست!
اما مرد پايش را در يك كفش كرده بود كه يا مىآيى يا پسرهايم را بر مىدارم و مىروم ... و او كه زندگىاش بود و همين سه پسر، ناچار جلاى وطن كرده و رفته بود سوئد.
- حالا اين همزبون جديد كى هست؟
- يه آمريكايى به اسم حسين! تعجب نمىكنى؟ بهش گفتم: پسر امريكايى و اسم اسلامى؟ ... داشت تعريف مىكرد كه شما حرف مارو نيمه كاره گذاشتين.
چيزى از ظهور اينترنت نگذشته كه پديده «چت»، مشتريان پر و پا قرص خود را پيدا كرده است. ديل كارنگى بايد بيايد و ببيند «آيين دوستيابى» اش اينجا رنگ مىبازد!
صحف از آن پس هر گاه فرصتى مىيافت با حسين چت مىكرد و از همه چيز با هم حرف مىزدند ... تا آنروز اتفاق جالبى رخ داد.
او نشست پشت كامپيوتر و شروع كرد به خواندن «Eliam -» هاى دريافتى!
ناگهان چمشش افتاد به نام «حسين دستمرد» از آمريكا.
اين نخستين بار بود كه او خود را به نام خانوادگىاش معرفى مىكرد.
- دستمرد ... دستمرد ...
صحف چند بار اين نام را مرور كرد. خدايا اين يعنى چه؟ آخر چطور ممكن است؟
از خودش چيزى نگفت. فقط پرسيد مگر تو آمريكايى نيستى؟ چطور نامت ايرانى است؟
گفت چرا خودت را نمىگويى؟ خيال مىكنى صحف نام سوئدى