مى شكنم در شكن زلف يار - سروقامت، حسين - الصفحة ١٢٩
وقتى شما از كنج خانه خويش به همه جاى عالم سرك مىكشيد، چت مىكنيد و وبلاگ مىنويسيد، آيا باز هم دهكده جهانى عنوان گويايى است؟
از من مىپرسيد، نترسيد و بگوييد خانه جهانى!
***
- صحف! بيا مادر ... غذا سرد شد.
هر چه صدايش كرد، پاسخى نشنيد. روبه شوهرش كرد و گفت: اين كامپيوتر هم شده اسباب دردسر. ببين چقدر وقت است صدايش مىزنم، انگار نه انگار. لابد باز هم يك دوست جديد پيدا كرده!
- صحف ... صحف!
- صبر كن آمدم، الان.
با بىحوصلگى آمد و سرميز نشست. غر و لند مىكرد:
آدم توى مملكت غريب، دور از فك و فاميل، چقدر بايد بگرده تا يه همزبون پيدا كنه، بعد هم تا بخواد باب صحبت رو باز كنه، داد و بيداد كه پاشو بيا غذا سرد شد ...
مادر مىدانست جوان بيست سالهاش پر بيراه نمىگويد. هر چقدر هم كه صبور باشى، هفده سال غربت و دورى از وطن و جدايى از ريشهها، خسته و درماندهات مىكند.
آن هم در مملكتى آن سوى دنيا، در بين آدمهايى كاملًا متفاوت، در سوئد.
صحف كودكىاش را سخت به خاطر مىآورد. مادر نيز بر جوانى از دست رفتهاش غصه مىخورد. از اين رو گاهى مىنشيند و به فرسودگى خويش اشك مىريزد. به ياد روزهايى كه به شوهرش التماس مىكرد بيا در كشورمان بمانيم. ما اينجا قوم و خويش داريم، دوست و آشنا داريم،