مى شكنم در شكن زلف يار - سروقامت، حسين - الصفحة ١١٩
بخواهى مىتوانى واسطه شوى گره از كارم بگشايند.
گرفتارم. به هر درى زدهام، باز نشده! اگر حاجت نداشتم، اينجا نمىآمدم ...
آن قافله مىرفت و او با شهيدى كه نمىشناخت، نجوا مىكرد.
هر چه مىگذشت، آرامتر مىشد. گويا به دلش برات شده بود كه حاجتش را گرفته است.
شب شد و در دوست را گشودند:
هر جا كه درى هست به شب در بندند
الّا در دوست را كه شب باز كنند
- تو را نمىشناسم! ... آشنايى نمىدهى؟
- من غريبه نيستم؛ آشنايم. همان شهيدى كه امروز مونس تو بود.
وساطت كردم، حاجتت برآورده شد.
اما من نيز از تو خواستهاى دارم. سالها پيش كه مادر پيرم را ترك كردم و به سوى جبهه رفتم، او هرگز گمان نمىكرد ديگر پسرش را نخواهد ديد. فكر نمىكرد ديدار ما به قيامت باشد. من مفقود شدم و كسى از من خبرى براى اين پيرزن نياورد. اين سالها براى او يك عمر گذشته. ما اهوازى هستيم. مىخواهم بروى به مادرم خبر دهى كه پسرت آمده؛ اينقدر هر كه در مىزند، به هواى ديدار من ندود پشت در!
مات مانده بود. بيدار است يا خواب؟
مىروى اهواز، فلان خيابان، پلاك ... سراغ خانه شهيد را مىگيرى. در آن خيابان جز خانه ما، خانه شهيدى نيست ...
براى خودش نيز شگفت مىنمود؛ آنچه در عالم رؤيا مىديد، يادش نمىماند؛ اما جزء جزء اين خواب را به خاطر سپرده بود!
با خودش زمزمه مىكرد: